Whenever I see your smiling face
I have to smile myself
Because I love you ... Yes, I do

امیدوارم سایه ت همیشه بالای سرم باشه مهران جونم

من خوشبخت ترین زن عالمم وقتی کنارمی.. وقتی بوی تورو حس میکنم وقتی هستی... می خندی

آرامش من

تولدت مبارک

دوستت دارم تا ابد

قلب

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط مهران و سارا نظرات ()

سلام

گفتا من آن ترنجم که اندر جهان نگنچم

گفتم به از ترنجی .. لیکن بدست  آییچشمک

من امروز من جدیدی هستم که میخواستم باشم

من فارغ از حسرت من بی رنج من خوشبخت...

من امروز نه نوشتن میدانم نه مویه کردن نه اثر گزاردن بر ذهن

من امروز ناتوان نیست فارغ از هر آرزو در هر حال لذت بردن از حالم

مربای بابا شیرین شده از فرط تو این کام ما ز چه مینویسم ؟؟؟

سوال خوبیست !

چون آخر روزی من به نوشتن خوشبخت بودم مینویسم که ببینم در خوشبختی چه میتوان نوشت!

هیچ نمیتوان نبشت نه حتی میتوان خواند....

من نیازمند و(مستحق) این آرامش نبودم؟  و من ایا قدر دان نخواهم بود؟

به یاد میاورم که چگونه سر در میان زانو میگرفتم و زیر باران میرفتم و میشستم غم از دل...

یادم هست که زهر مینوشیدم و زخم میزدم تن بیچاره را...

 

 

 

 

 

 

حسین آمد باید رفت خانه

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٩ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط مهران و سارا نظرات ()

کوچولوی پریشون من!!! همیشه شکوفه گیلاسم میمونی؟!!!

 مربای آلبالو تولدت مبارک!!

گل بارونی نازتو خریدارم  تا ابد!

+ نوشته شده در شنبه ٤ دی ،۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط مهران و سارا نظرات ()

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط مهران و سارا نظرات ()

25 مهر سال 1388

روزی که یک روح در دو جسم متولد شد و من و تو ما شدیم...

 در شروع فصل جدید زندگی

فصلی زیبا........

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط مهران و سارا نظرات ()

 

عشق زیبا
دیر زمانی است که خود را به صدای نوشتن نسپرده بودم... یکسال و سه ماه گذشت از اظطراب مواج روحم ... از سیالی اندوه در رگ و ریشه ام ... از نگاهی شبیه نگاه هراسان سگ ولگرد هدایت بر هر عابری ...آری همین قدر با کمی کم وزیاد گذشت ... از تنهائی من
از بی کسی من از تاریکی
از مه آلودی این فاصله که مینگرم خاطرات گنگی میبینم در هاله ای از رنگهای سرد از آدمهایی که ادعاشان گوشم را کر میکرد ولی تویشان خالی بود میگویم خالی بود شاید هم نبود اما از آنچه من در پی اش بودم چیزی نبود از مهربانی از نیاز و از حس جاری شدن پرواز در بیکرانه ها از خوشایندی بوئیدن و خیره شدن ....نه شنا کردن در چشمان لرزان از احساس بازی کردن کودکانه با کمند مو همچو باد همچو آب ، همچو برف آرام گونه ای خنک کردن و همچو آزادی زندانی جست وخیز کزذن
هرچه مینویسم انچه هست نیست هستی مرا هیچ تفسیر نیست
گرمای نفس مرا هیچ شعله ای ندارد هیچ آتشی و هیچ گدازه ای مگر توان آب کردن بغض یخ زذه مرا داشت ...
با رها گفتم با خود که ز چه هستم ...تا که فهمیدم
هستم که گرمای کرسی زمستانت باشم
هستم که سایه خنکایی باشم برای تابستانت
هستم که هم بازی کودکیهایت را به یاد آوری
هستم که سنگ صبور غصه هایت باشم هستم که هیچ خنده زیبایت بی ناظر نباشد
هستی من ... اوج رویای من درفش قله سعادتم ، ژرف دریای محبت تو مرا به دنیا نیاری نیست
عمر من دوووووسسسسستتتتت دارمممممم همسرم

مهران
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٩ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط مهران و سارا نظرات ()

نگارش یافته توسط پریچهر صالح آبادی

بودایی ها در تعریف آیین خود می گویند ما پس از مرگ در پیکری دیگر باز زاییده میشویم. این باززایی ما بارها و بارها تکرار می‌شود. این را چرخه هستی یا زاد و مرگ مینامیم. هستی رنج است. زایش رنج است. پیری رنج است. بیماری رنج است. غم و اندوه، ماتم و ناامیدی رنج است.

پیوند با آنچه نادلخواه است رنج است. دوری از آنچه دلخواه است رنج است. خلاصه اینکه دل بستن رنج آور است . هدف باید بریدن از این رنج و چرخه وجود باشد . درک چهار حقیقت اصیل، هسته اصلی آموزه بودا را تشکیل میدهد. این حقایق عبارتند از: ۱. به رسمیت شناختن وجود رنج. ۲. اینکه دلیل رنج دیدن، تمایلات نفسانی است. ۳. و اینکه بریدن از رنجها دستیافتنی است. ۴. و درک اینکه راهی برای رسیدن به جایگاه بی رنجی وجود دارد .

 

برای درک عمق اشتباه آیین بودا چند آموزه از ارد بزرگ در پی می آورم که که تامل بر آنها خود گواه دوری از حقیقت پیروان آیین بودا است :

 

- زندگی رنج و درد نیست هدیه ایی است برای شاد بودن . مادر گیتی جام زهر بر دهان کودک خویش نمی گذارد چون او می پروراند برای بهروزی و خوشبختی .

- بی پایبندی به نظم در گیتی ، ویژگی آدمهای گوشه گیر است که عشق و احساس را سپر دیدگاههای نادرست خود می کنند.

- زندگی ، پیشکشی است برای شاد زیستن .

بودایی ها می گویند : آدمی بیمار است. بودا راه درمان این بیماری را درک آن چهار حقیقت میداند: کار حقیقت نخست از چهار حقیقت اصیل تشخیص این بیماری بعنوان بیماری رنج در انسانهاست. حقیقت دوم دلبستگیها را بعنوان باعث و بانی این بیماری بازمیشناسد. سومین حقیقت شرایط را سنجیده و اعلام می‌کند که بهبود امکانپذیر است. حقیقت چهارم تجویز دارو برای دست یافتن به سلامت است.

 

می دانیم که آب سرچشمه ، همیشه زلال تر از رودخانه است حال چطور در آیین بودا انسان از آغاز بیمار نامیده می شود ؟! این به معنای نفی نفس پاکی انسان های بی گناه است آیا بودا می گوید گناهان ما با تولد از زندگی های پیشین همراهمان هست و تا به حقیقت رنج نرسیم پاک نمی شویم ؟! فاصله آموزهای بودای شرقی با ارد بزرگ ایرانی از آسمان تا زمین است ببینید ارد بزرگ چه می گوید :

 

- شادی و بهروزیمان را با ارزش بدانیم ، تن رنجور نیرویی برای ادب و برخورد درست برجایی نمی گذارد .

- آنکه نگاه و سخنش لبریز از شادی ست در دوران سختی نیز ماهی های بزرگتری از آب می گیرد .

- بدبخت کسی است که نمی تواند ناراستی خویش را درست کند .

- صوفی مسلکان برای آنکه افکار اهریمنی خویش را گسترش دهند می گویند نیاز را باید از بین برد چون نیاز سبب دگرگونی می گردد و دگرگونی از دیدگاه آنان رنج آور است ! حال آنکه هدف آدمی از زیستن پیشرفت و درک زوایای پنهان دانش است .

- بجای گوشه نشینی و خرده گیری باید با ابزار دانش سبب رشد میهن شد و امنیت را برای خود و آیندگان بدست آورد .

 

بودا خود، آیین خود را مانند قایقی مینامد که برای رسیدن به ساحل رستگاری (موکشا) به آن نیاز است. ولی پس از رسیدن به رستگاری دیگر به این قایق نیز نیازی نخواهد بود. رسیدن به ساحل رستگاری آدمی را به آرامش و توازن مطلق میرساند. آنجاست که شمع تمامی خواهشها و دلبستگیها خاموش می‌شود. به این روی این پدیده را در سانسکریت نیروانا یعنی خاموشی مینامند.

 

پس کمال مطلوب آیین بودا رسیدن به خاموشی و در واقع بی نیازی فردیست حال اگر این مسئله تعمیق و گسترش یابد این پرسش ایجاد می شود که آیا این افکار ما را آسیب پذیر در مقابل وحشیگری کشورهای استعمار گر و متجاوز نمی کند ؟! . سرزمینی که مردمش به خاموشی رسیده باشند مانند هندوستان که تا همین چندی پیش طعم تلخ استعمار و بردگی را نیز تجربه می کرد در نکبت و زبونی خواهند بود . به قول ارد بزرگ :

 

- مردمی که نگاه ملی و آرزوهای خویش را به فراموشی سپرده اند ، همچون بیماران آسیب پذیرند .

 

از دیدگاه بودا ما اگر خواسته باشیم که از چرخه زاد و مرگ رهایی یابیم باید گرایش‌های نفسانی را کنار بگذاریم، درستکار باشیم، به یوگا پرداخته به حالات خلسه روحی دست پیدا کنیم که این تجربیات باعث مهرورزی ما به همه موجودات و بوندگان می‌شود و سپس از راه این درکها و تمرکزهای ژرف به روشنی و بیداری میرسیم و از این دور باطل خارج میشویم .

 

بزرگترین اشتباه پیروان آیین بودا در این است که آنها سعی دارند افکار تنهایان و ریاضت کشان کوههای هیمالیا را عمومی سازند . باید به آنها گفت ملت ها بی پناه و آسیب پذیرند آنچه آنها را حفظ می کند خموشی و گوشه نشینی و انزوای فردی نیست ، بلکه یگانگی ، دوستی و سعی در جهت پیشرفت دانش و فرهنگ است .

 

ایران همواره سرزمین عملگرایان و خردمندان بوده است . و خردمند از درون و عمق تنهایی خویش سخن نمی گوید او کلی نگر است نه جزئی نگر ! به گفته ارد بزرگ : ایرانیان پیشرو ، نه در تنهایی خاور گرفتار آمدند و نه در افزون خواهی باختر . آنچه ایرانیان را سربلند و پیش آهنگ نموده : خردورزی ، راستی و کار است

+ نوشته شده در شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٩ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ توسط مهران و سارا نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

لازم دیدم از همسر مهربانم از مهرانم که این همه به من لطف داره تشکر کنم:

عزیز ترینم... نهایت خوشبختیم!

من زندگیم را با تو ای نازنین یگانه به نام مقدس عشق آغاز کردم... با عنایت خاص خداوند باریتعالی ،

ای پناهگاه خستگی هایم!

چگونه شد که پروردگار چنین مهربانی عظیمش را در حق این من حقیر ارزانی داشت و تو به زندگی من قدم گذاشتی؟!... تمام زندگیم شدی... تمام زندگیت شدم... تمام دل خوشی هایم شدی... تمام دل خوشی هایت شدم...

بستر سرد و تاریک و تنهای شبانه ام را با حرارت تنت با نگاه عاشقانه ات حیات دوباره بخشیدی

حتی یک شب حتی یک شب هم نمیخواهم بی تو ای همه ی هستی ام، چشم بر بالش سفید رنگمان خواب کنم... نمی توانم ... نمی توانم

عطر نفس هایت... سنگینی دست هایت بر گردنم... گرمای تنت... بوسه های پیا پی ات بر پیشانیم و... نگاه پر از عشق جاودانه ات را معتاد شده ام ... به ترانه های شبا نه ات که آرام آرام در گوشم نجوا می کنی خو گرفته ام...  با صدای مهربانت که هر شب از عشق پرشورمان در گوشم زمزمه می کند زنده ام ... سرانگشتان لطیفت را در عمق موهای پریشان شده ام گر احساس نکنم مرا با خواب چکار؟!... تا صورت معصوم زیبای خفته  ات را آرام گرفته در آغوشم نبینم خواب به چشمانم نمی آید،

وهر صبح صبحی دگر است... زیبا تر از صبح گذشته

یک استکان چای شیرین در رختخوابت تا گلویت را تازه کنم و اولین بوسه... داغ و پرحرارت و پرشور همگام با لبخند زیبایت که چهار ستون بدنم میلرزد از لرزش این نگاه...ارزش این لبخند که خوش خلقی را تا آخرین دقایق شب برایم به ارمغان می آورد.

عشقی در چشمانت موج میزند، آنچنان امواجش پرخروش است که دلم پرمیکشد در این امواج غوطه ور شوم... مرا در عشقت غرقه کن... سیراب نمی شوم از چشمه ی همیشه جوشان محبتت، رود همیشه خروشان عشقت... دریای پرتلاطم نگاه عاشقت...

ای تمام زندگیم به فدایت... کنارم آرام باش...

P.S.     I Love You

امیدوارم  لیاقت  این همه مهربانی هایت را این همه لطف و گذشتت را داشته باشم

سارا... سارای تو

برای همیشه   FOREVER…….

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۸ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط مهران و سارا نظرات ()